تبلیغات
دو پلــه مانده تا آینـــده - ماه نوـ54

ماه نوـ54

پنجشنبه 20 خرداد 1395 03:57 ب.ظ

نویسنده : Flashy girl


دیشب خواب دیدم

رویای من عادی بود.فقط گشت و گذاری مبهم

در میان خاطره های قدیمی...

همچنان که تصویر های ذهنم عوض میشدند من هریک 

از تصویر های قبلی را فراموش میکردم.

آخرین تصویر تنها تصویری بود که در ذهنم باقی میماند.

تصویر بی معنایی بود...

درست شبیه به صحنه نمایش بود.

بالکنی درشب...ماه نقاشی شده ای اویخته از اسمان.

دختری را دیدم که با لباس خواب به نرده ی صحنه نمایش تکیه داده و

با خود حرف میزد.

تصویر بی معنایی بود... اما وقتی با تلاش ارامی به عالم هشیاری

برگشتم ( ژولیت  در ذهنم باقی مانده بود.

از جام تکون نخوردم و فقط فکر کردم...

به ژولیت فکر کردم.نمیدواستم اگر رومئو اورا ترک کرده بود 

او دست به چه اقدامی میزد؟

نه به خاطر اینکه رومئو تبعید شده بود بلکه برای اینکه علاقه اش را

به او از دست داده بود...اگر رزالین روشنایی روز را به او داده بود

و او تصمیمش را عوض کرده بود...چه اتفاقی می افتاد؟

اگر رومئو جای ازدواج با  ژولیت فقط نابدید شده بودچه بیش می امد؟

اما مطمئن بودم که ژولیت دیگر نمیتوانست به زندگی سابقش برگردد...

در این مورد شکی نداشتم.حتی اگر انقدر عمر میکرد که موهایش خاکستری

شوند...هر زمان که چشم هایش را می بست ممکن بود تصویر

رومئو را در بشت بلک هایش ببیند.

نمیدانم ایا زولیت راضی به ازدواج با باریس میشد؟


باریس نقش مهمی در داستان نداشت فقط ضرب لاجی برای تحت

فشار قرار دادن زولیت . اما اگر باریس شخصیتی فراتر از ان داشت چه؟

اگر باریس تنها دوست ژولیت بود چه؟

اگر باریس تنها کسی بود که ژولیت میتوانست در مورد

حقایق وحشتناک رومئو با او صحبت کندچه؟

اگر باریس تنها کسی بود که به راستی ژولیت را درک میکرد چه؟

اگر باریس صبور و مهربان بود چه؟

اگر باریس واقعا خواهان شادی ژولیت بود چه؟

اگر ژولیت عاشق باریس میشد چه؟

البته نه از نوع عشقی که به رومئو داشت چه؟

عشقی که او نیز خواهان شادی باریس باشد...

اگر رومئو واقعا رفته بود و دیگر بر نمیگشت 

ایا اهمیتی داشت که ژولیت دست دوستی باریس را بنا به تمایل

او بفشارد ؟

اما...رومئو واقعی تصمیمش را عوض نکرده بود

برای همین مردم هنوزنام اورا به خاطر دارند...

نامی که تا ابد در کنار نام ژولیت هست...

رومئو و ژولیت

اگر ژولیت رومئو را فراموش میکرد و با باریس ازدواج میکرد

این ماجرا هرگز به داستانی به یاد ماندنی تبدیل نمیشد...)

(محشر شد...همشو با احساس نوشتم)





دیدگاهها : fix post
آخرینویرایش: چهارشنبه 26 خرداد 1395 12:52 ب.ظ